@مستقل@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مستقل کشور غير مستقل ايجاد حکومت مستقل ناحيه اى ... از نوع مستقل جانور يا ... جامعه کوچک و مستقل اشتراکى حکومت مستقل داراى حکومت مستقل داراى زندگى مستقل ساخلو مستقل ... متشکل از دو رکن مستقل عمل مستقل مستقل از متن نيمه مستقل واحد مستقل موجود زنده