@مشخص@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه مشخص پرشده يا مشخص با قطعات مختلف کيفيت معين و مشخص ... بدن و لرزش مشخص مى شود امضاء و علامت برجسته و مشخص با نمونه مشخص کردن بدون ساختمان مشخص به طور مشخص نر يا ماده داراى برآمدگى هاى مشخص داراى ساختمان غير مشخص داراى قسمت پشتى و شکمى مشخص ... مميز اعشارى مشخص مى گردد ... برحسب خطوط مشخص و معين عبارت مشخص يک طبقه ... اصطلاح يا رسوم مشخص ايرلندى ... نشان هاى مشخص کننده هر ... عنوان مشخص غير مشخص فضا يا محيط محدود و مشخص شده ... يا موسيقى منفرد و مشخص محدود و مشخص کردن مسير که با خط کشى مشخص مى شود مشخص کردن مشخص کننده مشخص شده مقدار معلوم و مشخص واژه هاى شامل مشخص ـ (28) : 1 , 2