@نبودن@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نبودن پيدا نبودن براى نقش خود مناسب نبودن برجسته نبودن در جنس ثابت نبودن خوش آيند نبودن روشن نبودن مه زيبنده نبودن قادر به درک سخن نبودن متناسب نبودن محشور نبودن مخالف نبودن موافق نبودن ... که درصورت نبودن حخاجبى وارث ...