@نخورده@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نخورده چيز درست و دست نخورده چين نخورده به گوش نخورده تاريا رشته واحد تاب نخورده جلا نخورده دست نخورده شکست نخورده صداى لولاى روغن نخورده صدمه نخورده ضرب نخورده طبيعى و دست نخورده نعل نخورده