@نسبتا@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نسبتا چيز نسبتا شيرين حشره گزنده نسبتا بزرگ داراى سر نسبتا کوتاه و صورت پهن ... بدون دانه و نسبتا سفت است ... آبنوس قسمت هاى نسبتا گرمسير نسبتا پير نسبتا گرم نسبتا کم نسبتا کم آب نسبتا کند نسبتا کوچک نسبتا آبزى نسبتا آهسته نسبتا انبوه نسبتا بزرگ نسبتا بلند نسبتا تاريک نسبتا تر نسبتا جوان نسبتا خوب نسبتا دور نسبتا روشن نسبتا زياد نسبتا زيبا نسبتا سبک واژه هاى شامل نسبتا ـ (34) : 1 , 2