@نصب@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نصب پرچم نصب شده در ميدان پسوند نصب کردن ... در سر چوب نصب شده و بچه ... اعلان نصب کردن بادبان نصب شده بر روى ديرک ... درمحلى ميکروفون نصب کردن تاريخ نصب تخته مخصوص نصب به ديواد ... گوشى و دهانى نصب بر روى يک ... تور سيمى نصب کردن جاى نصب توپ درناو حمل يا نصب اعلان زمان نصب ... پارلمان لندن نصب شده است ... سرگرد مخصوص نصب روى نقشه ... فنر نصب کن ... گاز منازل را نصب و تعمير مى ... قابل نصب لوازم نصب کردنى لوله نصب کن متصدى نصب اعلانات به ... محل نصب مدت نصب نصب کردن نصب کردنى واژه هاى شامل نصب ـ (33) : 1 , 2