@نظارت@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نظارت کسى که پاسدارى و نظارت مى کند ... خطوط هوايى نظارت مى کند بر کسى نظارت کردن برج نظارت ... سلطنت بر آنها نظارت دارد حالت نظارت در امتحان نظارت کردن سيستم پزشکى تحت نظارت دولت غير قابل نظارت نظارت کردن نظارت کردن بر نظارت کننده بر کار برده ها نظارت خرج وابسته به نظارت و سرپرستى