@نظامى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نظامى پست نظامى پل موقت نظامى زدن گام نظامى گروه نظامى تعليمات ديده ... براى مقاصد نظامى يا حمل ... کلاه بلند نظامى احترام نظامى احضار براى فعاليت هاى نظامى اردوگاه تعليمات نظامى نيروى دريايى از حالت نظامى درآمدن استحکامات نظامى اشخاص غير نظامى که همراه ... افراد غير نظامى امريه نظامى انت هاى نقب نظامى ايالت نظامى بالاتنه کوتاه دکمه دار نظامى بسط و گسترش قواى نظامى ... دسته هاى نظامى و نيرو ... تمرين نظامى جنگجوى غير نظامى جنگجويان غير نظامى حمايل نظامى و غيره خبرنگار نظامى داراى روح نظامى کردن واژه هاى شامل نظامى ـ (69) : 1 , 2 , 3