@نظم@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نظم انقباض بى نظم رشته هاى عضلانى به نظم آوردن به نظم در آوردن بى نظم بى نظم کردن بى نظم و ترتيب تبديل به نظم کردن تحت نظم و ترتيب در آوردن حفظ نظم و آرامش کردن داراى نظم و ترتيب سازنده نظم و شعر شاعر و سراينده نظم شعر آزاد و بى نظم و قاعده فرهنگ نظم و نثر لاتين ... مخالف با نظم نوين يا اصلاحات ... مربوط به شعر و نظم منتخبات نظم و نثر نظم بردار نظم دادن نظم دهنده نظم سازى نظم و ترتيب نظم و قاعده