@نفر@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نفر از هر ده نفر يکى را کشتن انحصار فروش کالا بين دو نفر براى يک نفر به دست چند نفر گشته ... دو يا چند نفر در گوشه تنگى ... تحت نفوذ يک نفر يا يک خانواده دومين نفر دومين نفر يا تيم برنده مسابقه رئيس دسته صد نفر روابط جنسى بين دو نفر سه نفر خواننده ... نواختن يا خواندن سه نفر ... در آن چند نفر برنده مى شوند نفر بعدى نفر تيپ تفنگدار نفر در روز نفر در ساعت نفر در سال نفر در ماه نفر وسط صف نه نفر نود نفر نوعى بازى رامى مخصوص دو نفر