@نفس@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نفس حکومت بر نفس حب نفس حرفى که با اصطکاک نفس ادا گردد حظ نفس دچار تنگى نفس داراى کف نفس داراى تنگى نفس داراى عدم اتکاء به نفس در پى انجام خواهش هاى نفس در کشيدن نفس در نفس خود درک نفس دراز نفس دفاع از نفس زوال نفس سر و سامان دهى به نفس خود شرافت نفس شناسايى نفس شييء در نفس خود صيانت نفس عارى از نفس پرستى عامل در نفس خود عدم کف نفس عدم اعتماد به نفس عدم ايمان به نفس واژه هاى شامل نفس ـ (146) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6