@نقش@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نقش پرده نقش دار کاغذ بى نقش ... در نمايشات نقش فضول باشى ... براى نقش خود مناسب نبودن تزيينات و نقش و نگار پنجره ... ... براى ايفاى نقش معينى از ... در ايفاى نقش خود افراط کردن ستاره زنى که نقش اول را درنمايش ... ... آن اسم چيزى نقش شده باشد نقش چکشى نقش کردن نقش کم برجسته نقش بازگير نقش بر آب نقش بر روى سنگ نقش برجسته تهيه کردن نقش بستن نقش خود را به خوبى انجام ندادن نقش دهنده نقش ديگرى را بازى کردن نقش شبنم يخ زده بر ... نقش شده به وسيله چکش نقش عربى يا اسلامى نقش و نگار ريگى دادن به ... آن آبى و نقش آن سفيد است