@نمايندگى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نمايندگى به نمايندگى ديگرى راى دادن داراى مقام نمايندگى پاپ دفتر نمايندگى نمايندگى پاپ نمايندگى کردن نمايندگى دادن نمايندگى دادن به نمايندگى سياسى پاپ نمايندگى فرعى هيئت نمايندگى