@نواحى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نواحى چمن خزنده پاياى نواحى گرمسير گوش فيل نواحى گرمسير ... زيست کننده در نواحى خشک و بى ... ... تفوق سياسى نواحى مجاور اين ... انگور ترش نواحى شمال شرقى ... انگور سفيد نواحى راين ... پنجه بلند نواحى قطبى و ... تب نواحى حاره که در ... ... مخصوصاً در نواحى مريى و ... خفاش ميوه خوار نواحى گرمسير ... پوشيده از گلسنگ نواحى قطبى ديواره يخ در نواحى شمال ذکر اسامى نواحى رشد کننده در نواحى سيليس دار ساکن نواحى پست ساکن نواحى جنوب شرقى سفرس نواحى معتدله منتشر در نواحى گرمسيرى منطقه وسيعى از نواحى خارج شهر نواحى گرمسيرى بين دو ... نواحى داخل کشور نواحى زير گرمسيرى ... باشلق دار مخصوص نواحى قطبى واقع در نواحى گرمسير