@نور@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نور رشد کننده در نور زياد رنگ يا نور درخشان روشن شده از نور ستاره ... اثر انعکاس نور يخ درافق ... روشنايى و نور زنده بواسطه نور زياد نور دادن ستاره اى که نور آن چند روزى ... ستاره داراى نور متغيرى که ... ستون نور سوسو زدن نور چراغ ضد نور ... به وسيله اثر نور بر روى کاغذ ... عبور نور از يک عضو عدسى نور شکن علائم مخابرات به وسيله نور غير قابل نفوذ به وسيله نور فرار کننده و دو شونده از نور فيزيک نور قابليت هدايت نور قطب بين نور قطب سنج نور قطب سنجى نور لامپ پر نور عکاسى لامپ برقى داراى نور سيمابى واژه هاى شامل نور ـ (148) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6