@نور@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نور متخصص نور در تلويزيون و تئاتر مثل نور سوسو محفوظ از نور محو در نور خروشيد محو نشدنى در اثر نور آفتاب مخابره به وسيله نور خورشيد مقاوم در برابر نور منعکس کننده نور منور از نور آفتاب ميزان شدت نور برحسب تعداد شمع نسبت به نور حساسيت پيدا کردن نور چشمک زن نور گذران نور گراى نور گرايى نور گريز نور گريزى نور گزين نور کاذب نور کم نور آتش نور آفتاب نور افکن نور افکن دريايى نور افکنى واژه هاى شامل نور ـ (148) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6