@نور@6
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نور نور متمرکز در يک نقطه نور مشعل نور منعکس شده نور مهتاب نور مهتابى پس دادن نور نما نور و تشعشعى که گاهى ... نور واکنش نور يا فجر شمالى ... دوربين را از نور زائد محفوظ نگه ... نيروى قابل تبديل به نور هادى حساس نسبت به نور هادى نور هاله يا نور گرداگرد سر مقدسين هر چيزى که مانع عبور نور شود وابسته به آئينه و نور منعکس شده وابسته به توليد نور وابسته به نور ستاره وابسته به نور مشعل وابسته به نور و روشنايى ... روشنايى برابر تابش نور در يک فوت ... واحد شدت نور وارده بشبکيه چشم ياخته حساس نسبت به نور واژه هاى شامل نور ـ (148) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6