@نيرو@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نيرو پر نيرو گرماسنج و نيرو سنج خورشيد کسب نيرو به وسيله غذا کم نيرو شدن کمترين نيرو آزاد کننده نيرو آزمايش نيرو ابر نيرو از نيرو انداختن اشغال نيرو هاى جنگى اعمال نيرو بر روى چيزى ... و مقدارى نيرو مى باشند باز نيرو بخشيدن بردار نيرو ... هاى نظامى و نيرو هاى مسلح بى نيرو بى نيرو کردن بى نيرو ساختن بى نيرو و قوت کردن ... جرم به نيرو در تبادلات ... تجديد نيرو تجديد نيرو کردن توليد نيرو توليد نيرو کردن جهان نيرو واژه هاى شامل نيرو ـ (56) : 1 , 2 , 3