@نيرو@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه نيرو داروى نيرو بخش دستگاه گيرنده نيرو از يک ... ... در باره نيرو و تحولات ... زيست نيرو سد جوع و تجديد نيرو کردن علم نيرو و جنبش آبگونه ها ... باره اثر نيرو بر اجسام ... فاقد نيرو فاقد نيرو کردن قرارگيرى قشون يا نيرو مجموعً نيرو هاى زمينى ... ... عوامل و نيرو هاى موثر ... مولد نيرو در خود ميدان نيرو نقل و انقال نيرو به وسيله حرکت نيرو افزا نيرو بخش نيرو بخشى نيرو بخشيدن نيرو بخشيدن به نيرو بر نيرو برد نيرو دادن نيرو دادن به نيرو را با فرمول اندازه ... واژه هاى شامل نيرو ـ (56) : 1 , 2 , 3