@هر@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه هر پاس دادن توپ در آغاز هر روند پوسته بيرونى هر چيزى پوسته سخت هر چيزى پيچ هر نوع ماشين يا ... ... سه تايى و هر سه واحد يکبار چهار چوپ درب و هر چيز ديگرى گل علامت مخصوص هر استان يا کشور ... که در مقابل هر روز يا هر ... کسى هر کجا کف هر چيزى آلت نوسانى هر چيزى اتساع و گشاد شدن هر عضوى اثر باقى از هر چيزى ارزش هر شيى برحسب آنچه ... از هر کدام به مقدار مساوى از هر جا از هر جا گزيننده از هر جا که از هر جا که باشد از هر ده نفر يکى را کشتن انت هاى شل هر چيزى اهتزاز پرچم يا هر چيز ديگرى براى ... اول هر چيزى بچه هر نوع حيوان گوشتخوار بالاى هر چيزى واژه هاى شامل هر ـ (312) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13