@هر@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه هر بخش آخر هر چيز بدى هر چيزى بسته به ... براى هر براى هر شخص بطن هر چيزى بقرار هر سال بقرار هر نفرى بنياد و اساس هر کارى به درد هر کارى خورنده به طور کلى هر رساله يا کتاب ... به هر کس که به هر اندازه به هر بهانه به هر صورت به هر مکانى به هر مقدار بيانى که هر چه پيش مى ... تخته يا صفحه ى پشت هر چيزى تخته يا مقوا و يا هر چيز مسطح ... زدن ساعت در سر هر يک ربع ... گردنده دارد و هر کس مى خواهد ... تيزى يا گوشه هر چيزى جزء اصلى هر چيزى جسم هر ترکيب و متبادل ... جن کوچکى که هر کس آن را ... واژه هاى شامل هر ـ (312) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13