@هر@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه هر سطح پهن هر چيزى شامل چهاردسته اتيل در هر ملکول شامل هر چيز يا هر کس شخص مهم و برجسته در هر قسمتى شيوه ويژه هر نويسنده صداى مخصوص هر حيوان عقب هر چيزى ... هاى مشخص کننده هر چيزى علاج هر چيز ... برحسب گرم اتم در هر ليتر عمق و يا انت هاى هر عضو مجوفى عمل يا طريقه ساختن هر چيزى عنوان کوچک هر يک از صفحات کتاب فضاى اطراف هر جسمى قسمت افقى و عرضى هر چيزى قسمت ته هر چيز قسمت تيز هر چيزى که آويخته باشد قسمت صاف هر چيز قطعه کوچک و گردى از هر چيزى ... کوتاه تر که هر يک از اين ... لبه تيز هر چيزى مال هر کسى که ماليات بر هر فرد مالياتى که هر ماه بابت ... متساوى از هر نظر واژه هاى شامل هر ـ (312) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13