@هر@5
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه هر محاسبه شده بقرار هر صدى مرکز هر چيزى مرخصى هر هفت سال يکبار مصرف مجدد آشغال و زايد هر چيز مغز و درون هر چيزى نخود هر آش نزول ناگهانى و عظيم هر چيزى نشئه و تجلى هر ماده نوک بر آمده هر چيزى نيمرخ هر چيزى به رنگ ... هر پنج سال يکبار هر چند هر چند با اين که هر چه هر چهار شنبه يکبار هر چيز هر چيز پله پله هر چيز پهن هر چيز چرخنده هر چيز کوچک هر چيز انتخاب شده هر چيز برجسته بيضى شکل هر چيز برجسته و ديگ مانند هر چيز بلعنده و فرو برنده هر چيز تاقچه مانند واژه هاى شامل هر ـ (312) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13