@هر@8
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه هر هر چيزى شبيه ستون يا استوانه هر چيزى شبيه سرشير هر چيزى شبيه سيخ کباب هر چيزى شبيه شانه هر چيزى شبيه شلاق هر چيزى شبيه شليته هر چيزى شبيه قپان هر چيزى شبيه قايق هر چيزى شبيه قرقره هر چيزى شبيه مداد هر چيزى شبيه مهميز و سيخک هر چيزى شبيه نوک پستان هر چيزى شبيه نيشتر هر گونه هر گونه برآمدگى تيز ... هر گونه تخت خواب تاشو هر گونه حشره جهنده هر گونه نقل و انتقال ... هر کار هر کار ناجور و غير متجانس هر کاره هر کتاب يا سند مستند ... هر کتاب يا نشريه رسمى دولتى هر کجا هر کجا که واژه هاى شامل هر ـ (312) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13