@هم@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه هم از هم باز شدن از هم جدا کردن از هم جدا کردن الياف از هم جدا شدن از هم جدا نشده از هم جداشدن از هم دورشدن از هم شکافته از هم شکافته شدن از هم نپاشيدنى اسباب به هم زدن مايعات اسباب مخصوص به هم زدن مايعات استعداد هم آورى اشياء هم قوه ... پشم که به هم پيوسته و نخ ... ... کشى از موجودات هم تيره ... مادرش با هم ازدواج نکرده ... با پاهاى گشاد از هم با پاهاى از هم گشاده با کنش کاو به هم پيوستن با بى دقتى روى هم سوار شده با ديگران هم آهنگ شدن ... درهم و بر هم مجهز کردن با ميخ چوبى يا گوه به هم کوبيدن با هم واژه هاى شامل هم ـ (588) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24