@هم@5
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه هم با هم مخلوط کردن با هم نمايش دادن با هم واقع شونده با هم يکى شدن باز هم بال و پر زدن مرغ به هم زدن باميخ پرچ به هم متصل کردن ... افراد آن با هم اختلاط و امتزاج ... بدنبال هم بر هم خوردگى بر هم زدن بر هم زدن پلک چشم بر هم نهادن برادر هم خون بستگى دوچيز با هم بسته به هم بودن بندهاى زنجير را از هم باز کردن به طور درهم و بر هم به هم پيچاندن به هم پيچيدگى به هم پيچيدن به هم پيچيده به هم پيچيده شدن به هم پيوست به هم پيوستگى واژه هاى شامل هم ـ (588) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24