@وقت@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه وقت تنظيم وقت حضور پيش از وقت حضور در همه جا در يک وقت خوش وقت در آن وقت در وقت مناسب در يک وقت واقع شونده درتمام وقت شيار تنظيم وقت صرفه جويى کننده در وقت غلط وقت گذاشتن فن و هنر وقت سنجى قابل صرف وقت مستلزم وقت زياد مطابق مقتضيات وقت عمل کردن نزديک به وقت خواب نصف وقت نمودار تنظيم وقت نيم وقت نيمه وقت هر وقت هر وقت که همه وقت هيچ وقت واقع شونده در يک وقت واژه هاى شامل وقت ـ (75) : 1 , 2 , 3