@يخ@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه يخ خانه و ساختمان ساخته شده از يخ درجه يخ بندان دسر سردو يخ بسته دوره يخ ديواره يخ در نواحى شمال رقص روى يخ رودخانه يخ ... انعکاس نور يخ درافق پيدا ... روى يخ اسکى کردن سر خوردن روى يخ سرخورى روى يخ ... اثر توده يخ غلتان جابجا ... شبنم يخ زده ضد يخ طراحى شبيه شبنم يخ زده ... تجمع برف و يخ و انجماد در ... قايق مخصوص روى يخ قايق مخصوص مسابقه روى يخ قايق يخ شکن قطعه عظيم يخ قطعه يخ قله يخ قنديل يخ ماده ى ضد يخ مثل يخ واژه هاى شامل يخ ـ (85) : 1 , 2 , 3 , 4