@يک@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه يک پاسبانان يک محل پرندگان يک ناحيه پرواز يک يا چند هواپيما ... ... شست با يک حورى دريايى ... ... است به معنى يک و تک و ... ... است به معنى يک و واحد و ... پيمانه اى در حدود به يک ليتر چاقوى بلند يک لبه چرخش به يک سو چرخش ناگهانى کشتى به يک سو ... هم را با يک حرف آغاز کردن ... همزمان بر روى يک سيم فرستادن چهار يک چيز عالى و درجه يک ... يا کت داراى يک يا دو رديف ... گردونه چهار چرخه يک يا چند اسبه ... اسبه که يک راننده داشته ... ... يافتن مرض از يک نقطه ى بدن ... گياه يک ساله گياهان يک ناحيه کار يا نتيجه يک عمر زندگى کاغذ بزرگى که يک روى آن چاپ ... ... مصنوعات مهم و اصلى يک محل ... کوچک در اندازه يک کيف دستى ... فعاليت شيميايى يک ماده واژه هاى شامل يک ـ (783) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25 , 26 , 27 , 28 , 29 , 30 , 31 , 32