@يک@18
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه يک واحد کيفى صدا براى يک شنونده ... نورى که از يک شمع معمولى بين ... ... خورشيد مساوى يک گرم کالرى ... ... قوه جذب در يک فوت مربع واحد درازا مساوى با يک هشتم ميل ... تابش نور در يک فوت مربع ... کار که برابر يک ساعت کار يک ... ... شتاب برابر يک سانتى متر ... ... هجاى کوتاه و يک هجاى بلند باشد ... جو برابر يک هزارم بار ... واقع بر روى يک خط مانند بعضى ... واقع شونده در يک وقت ... قسمت سرب و يک قسمت قلع وزن يک عنصر شيميايى به ... يک پا يک پارچگى يک پارچه يک پارچه شدن يک پايه يک پر کاه يک پرده يا مقام يک پنجاهم يک پهلو يک چارک يک چشم واژه هاى شامل يک ـ (783) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25 , 26 , 27 , 28 , 29 , 30 , 31 , 32