@يک@5
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه يک ... که تشکيل يک واحد فاعله ... ... را جزيى از يک حقيقت کل مى ... برابر يک عمر براى يک نفر برداشتن قسمتى از يک عضو برق يک فاز بزرگترين دايره محيط يک کره به اندازه يک پيپ پر به اندازه يک انگشت به اندازه يک انگشتانه به اندازه يک خيک پر به اندازه يک قاشق به صورت يک واحد يا يگان درآوردن به طور يکنواخت يا يک وزن خواندن به قدر ظرفيت يک ماشين به قدر يک چمچه به قدر يک گونى به قدر يک اتاق پر به قدر يک بشکه به قدر يک بشقاب به قدر يک بيل به قدر يک بيلچه به قدر يک جيب به قدر يک سبد به قدر يک سطل واژه هاى شامل يک ـ (783) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25 , 26 , 27 , 28 , 29 , 30 , 31 , 32