@پا@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه پا پا گذاشتن پا کردن پا کوفتن پا اردکى پا از حد خود فراتر نهادن پا بر جا پا بر جايى پا برجاى پا بفرار گذاردن پا بلند پا بميان گذاردن پا بند پا به پا ور کردن پا به جلو پا به ميان گذاردن پا در ميان پا در ميان کار ديگران گذاردن پا در ميانى کردن پا در هوا پا در هوايى پا دراز و لاغر پا روى پا انداخته پا زدن پا فرا گذاشتن پا فلجى واژه هاى شامل پا ـ (195) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8