@پا@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه پا پا ميان گذاردن پا ميان گذارى پاشنه پا پرنده پا دراز و پنجه ... پزشک پا پشت پا پشت پا خوردن يازدن پشت پا زدن پشت پا زنى پهنه پا پيش پا افتادگى پيش پا افتاده پيش پا افتاده کردن پينه پا چرم زير قسمت منحنى پا چهار پا چهار دست و پا چهار دست و پا را محکم بستن چوب پا چيزهاى دست و پا گير گريز پا گوشت قلم پا کج پا کجى پا کف پا واژه هاى شامل پا ـ (195) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8