@چاق@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چاق چاق کردن چاق شدن چاق و چله چاق و تپلى بودن چاق و خپل چاق و فربه کار چاق کن کار چاق کن سياسى ناحيه بخصوصى کار چاق کنى کوتوله و چاق خپله و چاق زن چاق شخص خپله و چاق شلخته و چاق متمايل به چاق