@چرم@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چرم پرداخت کردن چرم چرم گاوميش چرم گذاشتن به چرم گوساله چرم گوسفند چرم بزغاله چرم بسيار نازک از ... چرم تيغ تيزکن چرم جير چرم دان دان چرم دباغى چرم دباغى شده چرم زرد خوابدار چرم زير تنگ چرم زير قسمت منحنى پا چرم زين سازى چرم لايه سرپنجه کفش چرم مانند چرم مخمل نما چرم نازک شده پوست گوسفند چرم نرم گوسفند چرم يا پارچه مندرس چرم يا پوست گاو کارگر چرم ساز کاغذ يا پارچه چرم نما واژه هاى شامل چرم ـ (37) : 1 , 2