@چسبيده@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چسبيده پوست بتن چسبيده چسبيده انگشتى چسبيده بتن ... مردانه که به تن چسبيده باشد ... به تخم پنبه چسبيده است بپوست چسبيده به هم چسبيده به هم چسبيده بودن توده به هم چسبيده ... چند انگشت به هم چسبيده ... به هم چسبيده بين شيارهاى ... ... الياف کوتاه چسبيده به تخم ... محکم چسبيده يکى از دو قلو هاى به هم چسبيده