@چشم@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چشم چشم رس چشم رشد نکرده و ناقص چشم زهره گرفتن چشم زهره رفتن چشم سفيد چشم سفيدى چشم شوى چشم شيشه اى چشم مات چشم مصنوعى چشم هاى معتاد به تاريکى چشم ورقلنبيده چشمى وابسته به چشم چيز چشم گير چين و چروک گوشه لب و چشم گاو چشم گربه چشم آبى و لاغر سيامى کاسه چشم کره ى چشم آدم تنگ چشم آدم سفيد مو و چشم سرخ آماس چشم اتساع زياد مردمک چشم اردک ماهى چشم سفيد آمريکا از گوشه چشم نگاه کردن واژه هاى شامل چشم ـ (171) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7