@چشم@5
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چشم تنک چشم ته چشم بين توى چشم خور تيز چشم جلو آمدگى تخم چشم حساسيت سنج چشم خستگى چشم خشک و غير شفاف شدن ملتحمه چشم ... که نقطه زرد چشم را به نقطه ... خطى که قرنيه چشم را به نقطه ... خيره چشم دچار چشم درد دچار بى نظمى در جليديه ى چشم داراى چشم پر آب داراى چشم گشاد داراى چشم انداز وسيع داراى چشم باز داراى چشم تار داراى چشم تار يااشک آلود داراى دو چشم داروى چشم داروى چشم درد دانه گياه چشم خروس شيرين ... دخشه چشم پوشى در پيش چشم نمودار کردن واژه هاى شامل چشم ـ (171) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7