@چشم@6
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چشم دواى قطره براى چشم رمد چشم روده يا چشم و غيره را در آوردن ريز چشم ريزش آب چشم يا دهان زير چشم سگ چشم سفيد سفيدى چشم شبکيه چشم صلبيه يا سفيده سخت چشم ظرف چشم شويى عکسبردارى از شبکيه چشم عشقه چشم خروس عنبيه چشم عينک يک چشم ... براى محافظت چشم به کار ... غول يک چشم غول يا پهلوان يک چشم فاصله بين چشم و منقار حيوانات قطره چکان چشم قى چشم لک سفيد روى چشم لکه اى که شبيه چشم است ... گاهى گوشه درونى چشم را مى پوشاند لوبياى چشم بلبلى سفيد واژه هاى شامل چشم ـ (171) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7