@چند@6
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چند ائتلاف چند شرکت با يک ديگر اجسام چند وجهى سخت و جامد اختيار چند شوهر توسط ... ادغام دو يا چند حرف صدا دار ... براى دو يا چند کلمه به طورى ... امپراتورى چند کشور که ... انواع خشخاش مزروعى چند ساله ايجاد چند لحن در آن واحد با چند نشانى بست چند جمله اى به چند قسمت کردن به دست چند نفر گشته به طور چند در ميان آزمودن تکرار يک يا چند عبارت متوالى تابع چند جمله اى تجمع چند کورک تخته چند لا ترکيب چند ماده با هم تشکيل و ترکيب چند عامل يا پديده ... تصوير چند تخته اى ... سيم به چند گيرنده منتقل ... تقسيم به چند قسمت يا قطعه ... کار به دو يا چند قسمت تقسيم شده به چند قسمت تنى چند واژه هاى شامل چند ـ (237) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10