@چند@7
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چند جانور چند ياخته اى جريان برق چند فاز جستجوى چند پرونده اى جسم چند وجهى ... مستعد تبديل به چند صورت يا ماده ... ... مابين دو يا چند نفر در گوشه ... جور کردن چند گذرى جور کردن چند مرحله اى حالت چند ظرفيتى حرف دو صوتى يا چند صوتى حلقه چند پرونده اى خط چند نقطه اى خط هم چند خورش چند خواندنى داراى چند آلت مادگى داراى چند ايزوتوپ داراى چند برچه داراى چند تاژک داراى چند نمود داراى چند هم پايه ... کروموسومهايى چند برابر ... داراى خواص چند جانبه داراى دو يا چند انگشت به هم ... داراى دو يا چند نوع گل کامل ... متعدد و مشابه چند نژادى واژه هاى شامل چند ـ (237) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10