@چهار@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چهار چهار درام يا تراژدى چهار دست و پا چهار دست و پا را محکم بستن چهار دستان چهار ديوارى چهار راه چهار راه اتوبان چهار رشته اى چهار روز يکبار چهار زانو چهار سال چهار سال يکبار چهار ستاره درخشان نيمکره جنوبى چهار شکافى چهار شنبه چهار ضلعى چهار ضلعى غير منظم چهار ظرفيتى چهار عضوى چهار قلو چهار لا چهار لوله اى چهار ميل کردن چهار نسخه اى چهار نعل واژه هاى شامل چهار ـ (147) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6