@چهار@5
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چهار در چهار ديوار نگاه داشتن در چهار نسخه تهيه کردن درقاب يا چهار چوب گذاشتن دستگاه چهار بعدى ... يک جا براى چهار انگشت و يک ... دوره چهار ساله جشن هاى ... رقص چهار ضربى اسپانيولى رقص چهار نفرى کردن روى چهار دست و پا خم شدن ... چند بادبان چهار گوش داشته ... سکه نقره چهار پنسى سکوب يا چهار چوب ساعت چهار ستون چهار گوش يا مستطيل سيم چهار لاى به هم پيچيده عايق شعر چهار سطرى شعر چهار وتدى شيروانى چهار ترک عدد چهار علوم چهار گانه فلوريد مرکب از چهار اتم فلورين قايق چهار پارويى يا شش ... قايق چهار گوش قسمت چهار گانه ... يک از اين چهار قسمت يک بيت ... واژه هاى شامل چهار ـ (147) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6