@چهار@6
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چهار ... موسيقى مخصوص چهار تن خواننده ... قوزک پا يا پس زانوى چهار پايان لامپ چهار قطبى ... که از چهار واحد تشکيل ... ماهى چهار گوش ماهى چهار گوش عمق زى ... مدار چهار سيمه مدت چهار ساله مربوط به چهار گوش موج چهار گوش ميمون هاى چهار دست و پا نان به وزن چهار پوند نوعى کرم چهار پاى کوچک نوعى بازى ورق چهار نفرى هر چهار شنبه يکبار ... دوبال جلو حشرات چهار بال ... بخش هاى چهار گانه امپراتورى ... کاغذى که چهار تاه خورده ... ... مرکب از چهار قسمت سرب ... يک نوع قمار چهار طاسى يکى از چهار کتابى که تاريخچه ... يکى از استان هاى چهار گانه واژه هاى شامل چهار ـ (147) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6