@چيز@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چيز چهار چوپ درب و هر چيز ديگرى چيز پاشيدنى چيز پر سر و صدا چيز پرارزش چيز پست و بى ارزش چيز پهن چيز پيچيده چيز پيدا ده چيز پيدا شده چيز چسبناک چيز چشم گير چيز گرانبها چيز گرد چيز گمراه کننده چيز کج چيز کم ارزش و جزيى چيز کم اهميت و خرد چيز کم بها چيز کم بها يا بى اهميت چيز کم خرج چيز کمياب چيز کوچک چيز کوچک و بى اهميت چيز کوچک و جزيى چيز کوچک و ناچيز واژه هاى شامل چيز ـ (287) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12