@چيز@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چيز چيز آبکى چيز آشغال و نا چيز چيز آشفته و نامرتب چيز آويخته شده چيز اکتسابى چيز استفاده نشده چيز اضافه شده چيز اندک چيز با ارزش و مفيد چيز بافته چيز باقيمانده چيز بدنما چيز بدوى چيز برجسته چيز برنده چيز بسيار عالى چيز بغرنج چيز بهتر چيز بى ارزش چيز بى اهميت چيز بى بها چيز بى تناسب چيز بى مصرف چيز بى معنى چيز بى معنى و بى مزه واژه هاى شامل چيز ـ (287) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12