@چيز@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چيز چيز خدا داده چيز خراش دهنده چيز خرد شده چيز خشک و ترد چيز خوردنى چيز خوش ظاهر و بد باطن چيز خوش يمن چيز خوشبو چيز خيلى بزرگ چيز خيلى جزيى چيز خيلى ريز و کوچک چيز خيلى شيک چيز دار چيز در هم پيچيده چيز درک شده چيز درخشنده چيز درست چيز درست و دست نخورده چيز درهم ريخته چيز درهم و بر هم چيز دوباره ساخته شده چيز دور انداخته چيز رقيق و نرم چيز زائد چيز زرنشان واژه هاى شامل چيز ـ (287) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12