@چيزى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چيزى پايه يا نگهبان عضو يا چيزى پشت چيزى نوشتن پشت درپشت چيزى را رساندن پلاتين روى چيزى کشيدن پوست چيزى را کندن پوسته بيرونى هر چيزى پوسته سخت هر چيزى پى درپى و بتواتر چيزى را رساندن پيروى تحت اللفظى از چيزى پيش از چيزى واقع شدن پيش نويس چيزى را آماده کردن ... واقع در نوک چيزى و بالايى و ... چندى چيزى را تعيين کردن ... آن آموزگار چيزى را به ... چيزى که پر واضح است چيزى که پيچ مى خورد چيزى که آتش پرتاب مى کند چيزى که آرزو مى شود چيزى که از چند جزء ... چيزى که با عجله نوشته شده چيزى که برانداختن آن دشوار است چيزى که براى پله به کار مى رود چيزى که براى خوش مزه ... چيزى که بسرعت انجام شود چيزى که بعضى پرتوها ... واژه هاى شامل چيزى ـ (417) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17