@چيزى@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه چيزى چيزى که به چيز ديگرى منتهى شود چيزى که به جاى فتيله به کار رود چيزى که به دليل ممنوع ... چيزى که به وسيله آن ... چيزى که تهديد کننده است چيزى که تو تو کند چيزى که جارو مى کند چيزى که خارش بياورد چيزى که داراى زاويه تند است چيزى که در پايين نامه نوشته شود چيزى که در آينده ممکن ... چيزى که در ميان چيزهاى ... چيزى که در نتيجه خرابى ... چيزى که درتوى چيز ... چيزى که رنگ را حل مى کند چيزى که سه پايه داشته چيزى که سوراخ سوراخ ... چيزى که صدا را از بين ببرد چيزى که غم و غصه را بزدايد چيزى که مانع زيان گردد چيزى که مى پيچد يا دور مى زند چيزى که مى لولد چيزى با نقاط رنگارنگ چيزى را کمتر از قيمت ... چيزى را آشکار کردن واژه هاى شامل چيزى ـ (417) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17