@کار@13
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه کار به کار نرفته به کار نيداختنى به کار نيفتاده به کار و ادارى به کار ويژه اى گماردن به زور به کار وادارنده به صورت خود کار در آوردن به طور خود کار ضبط کننده به طور غلط به کار بردن به طور قاچاقى کار کردن به عنوان الگو به کار بردن به عنوان نمونه به کار بردن ... نمونه يا سرمشق به کار رفتن بهترين کار بى پروا کار کردن بى کار بى کار کردن بى اراده کار کردن بى ميلانه کار کردن ... ارتباطات سريال به کار مى رود بيش از حد محافظه کار بيش از حد ملاحظه کار بيشتر کار کردن از بيمه ى کار بيمه ى ايام کار واژه هاى شامل کار ـ (620) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23 , 24 , 25